فیلم نامه هیوا(مستند داستانی کوتاه درباره ی خطر نابودی زبان کوردی کلاردشت مازندران لکی از گویش های ج
فیلمنامهی هیوا
مستند داستانی کوتاه هیوا درباره¬ی خطر نابودی زبان کوردی کلاردشت مازندران گویش لکی از گویش¬های جنوبی زبان کوردی
مژگان کاووسی/ کارشناس ارشد پژوهش هنر و فعال فرهنگی
۱ – خارجی - نوشهر – روز
روزی ترجیحاً نیمهابری است. مستندساز برای رفتن به کلاردشت در حال بستن درب حیاط منزل خود است. ماشینش داخل کوچه و روبروی درب حیاط روشن، درِ سمت راننده بازو رو به خیابان اصلی است. او بعد بستن درب حیاط زنگ خانه را میفشارد. صدای دختر جوانی از پشت آیفون شنیده میشود:
مستندساز
هیوا! دارم میرم تا شب برمیگردم.
هیوا
باشه مامان!
مستندساز به سمت ماشین رفته و بهطرف خیابان حرکت میکند.
ماشین در سهراهی مرزنآباد در حال راهنما زدن و پیچیدن به سمت کلاردشت دیده میشود. همینطور در چند جای جاده ... در پیچوخمها و مناظر مسیر درحالیکه درحرکت است ...
راننده (مستندساز) در چند نمای کوتاه و گذرا در حال رانندگی دیده و صدای موسیقی کوردی جنوبی در ماشین شنیده میشود.
تابلوی روستای موردنظر و سپس راننده که در حال زدن راهنماست دیده میشود. ماشین به سمت روستا میپیچد.
داخلی – اتاق قالیبافی – روز
نمایی کلی از داخل اتاق که زنی پشتدار قالی نشسته و در حال بافتن است و دو دختربچه که یکی از آنها دختر زن بافنده است در حال باز کردن نخهای قالیبافی روی دستگاه گردان مخصوص گلوله کردن نخها هستند.
تصویر دو دختربچه از نمایی نزدیکتر درحالیکه باهم به زبان فارسی صحبت کرده و نخها را باز میکنند، دیده میشوند. گلها از جایشان بلند شده و لباسهایشان را تکان میدهند تا کرک پشمها از روی لباسهایشان بریزد و دوباره مینشینند و به صحبت کردن و گلوله کردن نخها ادامه میدهند.
دستها، دستگاه کلاف بازکنی، گلولههای آمادهشده و ... دستها و چشم¬های دخترها در حال کار کردن ... لبهایشان که تکان میخورد و کلمات از آن بیرون میآید، تکتک دیده میشود. دیگر صدای دخترها به گوش نمیرسد و تنها صدای ابزار قالیبافی جای کلمات را روی لب¬های در حال حرف زدن دخترها میگیرد. گویی حنجرهی دخترها و لبهایشان با ابزار قالیبافی یکی شده است.
دستان زن بافنده دیده میشود و صدای ابزار قالیبافی به گوش میرسد... کمکم تصویر از وضوح خارجشده اما صدا به همان شیوه شنیده میشود.
داخلی – اتاق قدیمی – روز
زن قالیباف دیگری درحالیکه چهرهاش دیده نمیشود بالباس کردی در حال بافتن در یکخانهی قدیمی آباد با ابزاری متناسب همان زمان دیده میشود.
پیرزنی در حال لالایی خواندن به کردی برای نوزادی در گهواره است. صدای لالایی با صدای ابزار قالیبافی در هم میآویزد. حالا تنها لب¬های پیرزن در حال خواندن لالایی دیده میشود. همزمان با این صداها دست پیرزن بر روی دستهی گهواره آن را تکان میدهد.
پیرزن اما در حال تاب دادن نخ قالیبافی با دوک نیز هست. گاها نوزاد در گهواره گریه میکند و پیرزن مجبور میشود تا دوک را رها کرده و گهواره را تکان دهد.
درحالیکه صداها ادامهدارند زن جوان در حال قالیبافی از پشت سردیده میشود.
پیدرپی پیرزن و زن جوان با صداهای درآمیخته به تصویر کشیده میشوند. کمکم تنها زن جوان درحالیکه صدای لالایی قطعشده و فقط صدای ابزارش به گوش میرسد دیده میشود.
حالا فقط دستان زن جوان بافنده است که در تصویر وضوح دارد ...
داخلی – اتاق قالیبافی – روز
دستان زن بافنده از نزدیک درحالیکه صدای ابزارش به گوش میرسد، دیده میشود. کمکم صدای دستگاه کلاف بازکنی نیز شنیده میشود. زنگ تلفن همراه بافنده به صدا درمیآید و او بافتن را رها کرده و به تلفن جواب میدهد و با زبان کوردی باکسی احوالپرسی میکند.
زن بافنده
(کردی)
سلام خوبین؟ ... ممنونم ... بله در خدمتیم ... چشمبهراهیم ... خداحافظ فعلاً
دوباره مشغول بافتن میشود. بازهم صدای ابزار بافندگی ...
دختر زن بافنده
(خارج از تصویر)
مامان! مامان!
دیدگاه زن بافنده که نمایی از دو دختربچه در حال باز کردن کلاف نخها هستند ...
دختر زن بافنده
مامان این نخها همش گره می¬خورن! مامان کی زنگ زد؟
زن بافنده همچنان در حال بافتن جواب میدهد.
زن بافنده
مهمون میاد الان!
صداها ... صدای بافت و دستگاه کلاف بازکنی همزمان با صحبتها...
خارجی – روستا – روز
ماشین در روستا متوقف میشود و مستندساز پیاده شده؛ به سمت خانهای حرکت میکند.
داخلی – اتاق قالیبافی – روز
بار دیگر نمای کلی از فضای داخل اتاق... دو دختربچه در حال باز کردن نخها و زن پشتدار مشغول بافتن است. صدای در زدن به گوش میرسد. نگاه هر سه نفر به سمت در برمیگردد و زن از پشتدار بلند شده، بهطرف درمیآید. دیدگاه زن بافنده که نمایی از در خانه است. دست زن دستگیرهی در را میچرخاند.
دیدگاه کسی که در آستانه در قرارگرفته ... زن بافنده که در را بازکرده دیده میشود. چندین نمای مختلف که احوالپرسی و تعارفات را بهطور خلاصه نشان میدهد تا یک فضای چند نفره در بخش مستند شکل بگیرد... مهمان تازهوارد هنوز دیده نشده ... نقاط دید او، حضورش را نشان میدهند. مهمان و بافنده باهم به زبان کوردی اما با بچهها به زبان فارسی صحبت میکنند. تعارفات به سمتی پیش میرود که هر کس در محل کار خود قرارگرفته و بدون توجه به حضور شخص تازهوارد به کار خود ادامه میدهد. تازهوارد هم کنار زن بافنده نشسته و باهم دربارهی بافت قالی صحبت میکنند.
صحبت قطع میشود... صدای ابزارها به گوش میرسد. زن بافنده با تأکید بر بافتنش و همینطور تازهوارد که همان مستندساز است دیده میشوند. صدای فارسی صحبت کردن بچهها با صدای ابزار همزمان شنیده میشود. مستندساز سرش را برمیگرداند و به بچهها نگاه میکند: بچهها در حال کار و حرف زدن به زبان فارسی هستند. زن بافنده که به بافتن خود دقیق شده و همینطور مستندساز به بافنده و کار بافتن او دیده میشوند. صدای ابزار همچنان شنیده میشود ...
دختر زن بافنده
(خارج از تصویر)
مامان همش داره گره میفته!
مستندساز رو به زن بافنده میکند.
مستندساز
(کردی)
بذار برم سراغشون ببینم چیکار می¬کنن.
داخلی – اتاق قالیبافی – روز
مستندساز و دختربچهها مشغول باز کردن کلافها هستند. مستندساز به کار بچهها خیره شده و رو به یکی از دخترها میکند.
(مکالمات این قسمت مستندا از روی فایل تصویری ضبط شدهی پژوهش میدانی که در بهار سال ۹۴ در کلاردشت و بهطور بداهه سؤال و جواب شده - با همان دو دختر – بازسازیشده و نماهای مختلف و دارای قابلیت بیانی، دو نفره، تکی، نزدیک و خیلی نزدیک، متوسط، لایی و... به شیوهی سیال و مستندوار در این گفتگو دیده میشود. فضای حاکم بر این بخش مستند صمیمی، خودمانی و با لحن کودکانه است.)
مستندساز
تو اسمت چیه؟
دختر زن بافنده
کوثر!
مستندساز رو به دختر دیگر میکند.
مستندساز
شما؟
دختربچه
درسا!
مستندساز
چیکار دارین می¬کنین؟
کوثر و درسا
داریم نخها روباز میکنیم
مستندساز
برای چهکاری؟
کوثر
برای قالیبافی!
مستندساز
میدونی اون قالی که مادرت داره می بافه چیه؟
کوثر
قالی محلی
مستندساز
قالی محلی کجا؟
کوثر
کُردی کلاردشت
مستندساز
کلاردشت مازندران!
کوثر به نشانهی تائید سرش را تکان میدهد.
مستندساز
خوب! مامانت کردی حرف میزنه. تو چرا فارسی حرف می¬زنی؟
کوثر
آخه من هنوز یاد نگرفتم!
مستندساز
چرا؟ مگه مامان و بابا از اول با شما کردی صحبت نکردن؟
کوثر
آره!
مستندساز
کردی گفتن یا از اول فارسی حرف زدن با شما؟
کوثر
از اول فارسی حرف زدن ... اونا باهم با زبون خودشون حرف میزنن ... ولی من اینجوری حرف میزنم!
مستندساز
خوب ... زبون خودشون! چرا فکر میکنی زبون خودشونه، زبون تو نیست؟ تو هم جزو اونایی دیگِ!
کوثر
خوب هنوز یاد نگرفتم!
مستندساز رو به درسا میکند.
مستندساز
خوب شما چی؟ از اول با شما فارسی صحبت کردن؟
درسا
آره!
مستندساز
آره؟ خودت دوست نداری کردی یاد بگیری؟
درسا
نه!
مستندساز
خوب چرا دوست نداری عزیزم؟ ... دوست داری فارسی صحبت کنی؟
درسا
آره!
مستندساز
پدر و مادرت تو خونه باهم کردی صحبت می¬کنن؟
درسا
بعضی مواقع آره ... بعضی مواقع نه!
مستندساز
اونا هم باهم کردی حرف میزنند دوست نداری؟
درسا به نشانهی منفی سرش را به بالا حرکت میدهد.
مستندساز
دوست داری باهم فارسی حرف بزنند؟
درسا به نشانهی تائید سرش را تکان میدهد.
مستندساز
چرا؟ فکر میکنی کردی زبون قشنگی نیست؟ برای چی دوست نداری؟
درسا سکوت میکند و در فکر است.
مستندساز
پس نداری؟ ... اصلاً هم دوس نداری بزرگ شدی با اون زبون صحبت کنی؟
درسا به نشانهی نفی سرش را بالا میاندازد.
مستندساز رو به کوثر میکند.
مستندساز
ولی شما داری یاد میگیری؟
کوثر
آره!
مستندساز
خوب الان هر کی هر چی بگه شما متوجه میشی چی میگه؟
کوثر
آره!
مستندساز
بلدی جوابش رو به همون زبون بدی؟
کوثر
آره!... ممممم ... شاید یاد گرفته باشم ...
مستندساز
باید آزمایش کنی ببینی میتونی صحبت کنی یا نه؟ الان مثلا میتونی خودت یه چیزی به زبون کردی بگی؟
کوثر
(کردی)
آره!
مستندساز
(کردی)
یه چیزی بگو ...
کوثر
نمیدونم!
مادر کوثر
(صدای خارج از تصویر)
(کردی)
همین ... بگو مادرم اینجا قالی میبافه!
مستندساز
(کردی)
آره
کوثر
(کردی)
مادرم اینجا قالی می بافه!
مستندساز
(کردی)
مادرت اینجا قالی میبافه! ... آفرین!
(فارسی)
خوب یه چیز دیگه بگو دربارهی مدرسه تون...
کوثر
(کردی)
من ... من ...
(فارسی)
مدرسهام را دوست ...
کوثر در اینجا مانند خیلی از جاهای دیگر در هنگام گفتگوـ ولی بیشتر از روی خجالت ـ میخندد.
مستندساز
به کردی بگو ...
کوثر
فقط «من» رو یاد گرفتم. بقیش رو بلد نیستم!
مستندساز
(کردی)
من مدرسهم رو دوست دارم!
کوثر
(کردی)
من مدرسهم رو دوست دارم.
مادر کوثر
(کردی)
بگو! کردی حرف بزن!
کوثر در اینجا حالت عصبی پیدا میکند.
کوثر
نمی¬تونم!
مستندساز
من حیفم میاد زبونمون از بین بره ... تو هم فکر کردی یه موقع بزرگ بشی هیچکس نباشه با این زبون صحبت کنه ممکنه دلت برای زبونی که پدرو مادرت باهاش صحبت می کردن تنگ بشه؟
کوثر
این چیزی نیست که در کلاردشت اتفاق بیفته ... چون هر چی هم بشه همه از مادراشون اینو یاد میگیرن...
مستندساز
خوب میدونم عزیزم ... از مادراشون یاد میگیرن ... ولی دور از مادر شما ... دور از مادر من ... عمر دست خداست ... اگه خدای نکرده از بین برن ... شما هم که همه میخواین با بچه¬هاتون فارسی حرف بزنین ... بعد بچه¬های شما از ماماناشون نمی¬تونن یاد بگیرن ...
کوثر
آره ... فارسی حرف می¬زنن!
مستندساز
اون وقت دلت واسه زبون خودمون تنگ نمیشه که یه روز وجود داشته؟
کوثر
آره ... دلم تنگ میشه که اون موقع مثلا یه جوری حرف می¬زدن ... خاطره¬ش یادم میاد ... دلم تنگ میشه ...
کوثر به فکر فرو میرود. نمای نزدیک کوثر و واکنشها در چهرهاش ... نماهایی از دستها، چشمها، لب گزیدنها ... و نمای نزدیک از مستندساز که غمگین است و عمیقاً به چهرهی کوثر نگاه میکند ... نمای چشمهای کوثر که در فکر است ...
خارجی – روستا - روز
زنی بالباس کردی پشت به تصویر به سمت خانهای قدیمی میرود. کسی آن اطراف نیست. باد سردی میوزد. زن به در خانهای قدیمی میرسد و در خانه را میکوبد.
زن قدیمی
(کردی)
کسی خانه نیست؟ کسی اینجا نیست؟
پاسخی داده نمیشود. مخروبگی و متروکه بودن خانه، تارعنکبوت، اسباب شکسته و خاک گرفته از دیدگاه زنی تنها و حیران و جستجوگر دیده میشود.
زن قدیمی
(کردی)
کسی خونه نیست؟
سکوت و صدای سوزناک و سرد محیط، سکوت کشدار و فرساینده شنیده میشود.
زن قدیمی
(کردی)
کسی اینجا نیست؟
بازهم سکوت کشدار... زن دستش را روی در میگذارد و میفشارد تا باز شود. چهرهی زن که همان مستندساز است زن دیده میشود و بعد دستان متزلزلش روی در ... صدای جر ناخوشایند و آزارنده که نشان از متروکه بودن خانه دارد، کشدار و ممتد شنیده میشود. دست در حال فشردن در ... در ... نمای آنسوی در در حال باز شدن و ... صدای جر جر... انتظار ... دیدگاه زن که آنسوی در بازشده را میبیند. زن با ابهام و سؤال و ترس به داخل خانه پا میگذارد.
داخلی – خانه متروکه – روز
زن در خانه حرکت و با تعجب به اطراف نگاه میکند. زن و دیدگاه او متناوباً جا عوض میکنند. اشیا خاک گرفته و شکسته ... زن مبهوت و پرسان ... زن کمکم از نزدیک و نزدیکتر میشود. آیینهی قدی قدیمی خاک گرفتهای را میبیند. رو به رویش میایستد. در آن مینگرد. جز خاک و غبار چیزی دیده نمیشود. پرهیب گنگ و ناواضحی از خود در پس آنهمه غبار میبیند. وارد اتاق دومی میشود. چشمش به دار قالی قدیمی شکستهای میافتد که گوشهای افتاده، سرش را به سمت دیگر برمیگرداند. نمای نزدیک زن و سپس دیدگاه او که گهوارهی شکسته و خاک گرفتهای است. سرش را از گهواره به سمت دیگرمی چرخاند. دیدگاه او این بار منظرهی ممتد اتاق از گهواره تا دار قدیمی شکسته و خاک گرفته را دنبال میکند و روی دار قدیمی شکسته متوقف میشود. چندین بار نمای نزدیک زن و دیدگاه او که دار قالی شکسته است تکرار میشود. هر بار نمای زن نزدیکتر از قبل است. سرش گیج میرود و دستش را به سمت سرش برده گویی که در حال بیهوش شدن است...
داخلی – خانه قدیمی – روز
تصویری غیرواضح از دیدگاه زن که کمکم وضوح مییابد. این بار همان دار قالی قدیمی ولی سالم در خانهی قدیمی ولیآباد، زنی درحالیکه چهرهاش دیده نمیشود در حال بافتن قالی است (همان نما که در اوایل فیلمنامه داشتیم اینباربه عنوان دیدگاه زن تکرار میشود.) زن قدیمی در حال بافتن قالی و پیرزن در حال تکان دادن گهواره و همزمان تاب دادن نخ قالی با دوک دستی ... گاهی نخ خوشرنگی را میتاباند و گاهی گهواره را تکان میدهد اما لالایی همچنان مداوم به گوش میرسد. صدای ابزار قالیبافی با لالایی پیرزن و صدای حرکت گهواره درهمآمیخته ... صدای نوزادی در گهواره که کمکم صداهای دیگری هم به این صداها اضافه میشوند: صدای بچههای کوچک در حال بازی و خنده و حرف زدن باهم به زبان کردی... زن بافنده در حال بافتن قالی در خانهای قدیمی آباد ... کمکم صدای زوزهی باد بر آواهای قبلی چیره میشود.
داخلی – خانهی متروکه – روز
صدای زوزهی باد و جر جر ناخوشایند و دلهرهآور در قدیمی خانه، زن را از آن خاطرات جدا کرده و به زمان خودش برمیگرداند. دستش روی سرش است. کمکم چشمانش را باز میکند. چشمان زن کاملاً بازشده و خیره به مقابل مینگرد ... دیدگاه زن که دار شکسته و خاک گرفتهی قالی در خانهی قدیمی متروکه است. زن برمیخیزد و از اتاق خارج میشود ... صدای زوزهی باد و جر جر در شنیده میشود... صدای کوبیده شدن در ...
خارجی – کوهستان برفی – روز
کوهستان برف آلودی در نمای فوقالعاده باز و لایتناهی با صدای محیطی سرد و سوزناک ... صدای زوزهی باد... آسمان بلند و دور از دست ...زمین برف آلود و هوا سرد ... کمکم زنی از دور مانند نقطهای دیده میشود. زن کمکم نزدیک و نزدیکتر میشود و در این توالی نزدیک شدنها کاملاً دیده میشود که سرگردان راه میپیماید. نماهایی از دیدگاه زن که کوهستان برفی را نشان میدهد... زن رونده و خستگیناپذیر... پاهای زن قدم در برفها میگذارد و برفها زیر پای او خرد میشوند. ردپاها و دستان سرمازدهی زن دیده میشود ... لباس بلند زن که روی برفها میلغزد و بر ردپاها میفتد. کمکم چهرهی زن نزدیکتر میشود و جستجو و تسلیم نشدن در عین سرگشتگی را نشان میدهد. سرما و تنهایی از عزمش برای پیمودن نمیکاهد! دیدگاه چرخان او رو به آسمان دیده میشود. پا بر زمین برفی و سرد اما رو به بیکرانگی آسمان دارد. در مسیرهای مورب و چرخان راه میپیماید. میفتد و برمیخیزد. نمای نزدیکی که او را در یکلحظه متعجب نشان میدهد. دار قدیمی و ابزار قالیبافی دیده میشود. همانکه در خانهی قدیمی آباد بود. همان زن که در خانه قدیمی پشتدار قالی بود آنجا نشسته. به سمت او حرکت میکند. قدمهایش دیده میشود. خودش ... و دیدگاهش: دار قالی و ابزار... و زن بافنده... زن قدیمی به سمت آنها میرود. به دور دار قالی و زن بافنده میچرخد ... خودش است ... آن زن که در خانهی قدیمی آباد بود همین زن قدیمی است ... دار و زن بافنده دور سرش میچرخند. او هم به دور آنها میچرخد... چرخیدن و چرخیدن ... چشمش سیاهی میرود. مینشیند و دستانش را روی سرش و چشمانش میگذارد. بعد از چند ثانیه دستانش را از مقابل چشمانش برمیدارد ... دار قالی را میبیند درحالیکه هیچکس مقابلش نیست. به اطراف نگه میکند. کسی نیست. زن دیگری آنجا نیست. بهطرف دار قالی میرود. ابزار را برمیدارد تا شروع به بافت میکند. به نخهای آویزان بالای دار قالی نگاه میکند. همگی سیاه هستند. تعجب میکند. بااینحال سعی میکند تا چند گره به تارهای قالی بزند اما هوا سرد است و دستش کرخ شده؛ دستان یخزدهی زن و گردنبندی قدیمی در گردن زن دیده میشود. زن از پشتدار بلند شده و به سمت دیگری میرود. دستگاه کلاف بازکنی را میبیند. گلولههای پشمی سیاهرنگ در برفها پراکندهاند. به نزدیک آنها میرود. نخ گلولهای به پایش میپیچد. او به راهش ادامه میدهد و با رفتن او دستگاه کلاف بازکنی میچرخد و میچرخد. صدای نفسنفس زن با صدای باد در هم میامیزد. بازدم سرد او در هوا ... حرکتش تندتر و پرهیجان شده و در سمتی دیگر گهواره و دوک نخریسی پیرزن را میبیند. همینطور سربند پیرزن که روی برفها افتاده و گلولههای نخ سیاهرنگ که یکی از گلولهها هنوز به دور دوک پیچیده. گهواره خالی است. نه نوزادی و نه پیرزنی... به دور خود میچرخد و دورادورش را از نگاه میگذراند ... خالی و برفی و سرد... در پیچش و چرخش خود دامن بلند لباسش به دورپایش میپیچد. برفها از زیر پایش به اطراف پراکنده میشوند. برفهای زیر پایش که پاشیده میشوند از نزدیکترین جای ممکن دیده میشوند. آنسوتر آینهی دیواری قدیمی در برفها افتاده است. سر خم میکند تا خود را در آینه ببیند. آینه از برودت بخار گرفته ... شفاف نیست و نمیتواند خودش را ببیند. چهرهاش از نزدیک ... و دستانش ... دستان سرد که آینه را پاک میکند ... و چشمانش ... چشمانی که در آیینه به دنبال «خود» میگردد ... اما هوا سرد است و سطح آیینه شفاف نمیماند... سریع بخار برودت میگیرد و زن خود را در آیینه نمییابد. درمانده میشود اما درماندگی او را از پای درنمیآورد. با عزمی دوباره برمیخیزد. دستان یخزدهاش را روی زانو میگذارد و قد راست میکند. قالیچهی کوچک قدیمی که نزدیک آیینه روی برفها افتاده را جمع کرده و به زبر بازو میزند و به راه میافتد. از آن کوهستان برفی و هر آنچه دیده دور میشود. چهرهی مبهوت زن از نزدیک دیده میشود. در ادامه زن خسته و مبهوت اما جستجوگر تصمیم به ترک آن کوهستان برفی میگیرد.
خارجی – روستای نوساز – روز
زن قدیمی درحالیکه قالیچهای را به همراه دارد وارد روستای نوسازی میشود. در ادامهی جستجوهایش، این بار درب خانهای نوساز را میکوبد.
زن قدیمی
(کردی)
کسی خانه نیست؟ کسی اینجا نیست؟
کسی در را باز نمیکند. کسی پاسخی نمیدهد. به در خانهی دیگری میرسد. در را میکوبد.
زن قدیمی
(کردی)
کسی خانه نیست؟ کسی اینجا نیست؟
این بار دختری در را باز میکند (بازیگر دختر، کوثر در بخش مستند است). زن را میبیند. از وضع او تعجب میکند و کمی میترسد. زن با زبان خود با دختر حرف میزند و پرسوجو میکند.
زن قدیمی
(کردی)
سلام. مادرت خونه است؟
اما دختر چیزی از سخنانش را متوجه نمیشود. دختر سرش را به عقب برمیگرداند تا باکسی در خانه حرف بزند.
دختر
مامان خانم عجیبی اومده، نمیدونم چی میگه؟
دختر دوباره رو به زن می¬کند.
زن قدیمی
(کردی)
انگار قبلاً تو را جایی دیدهام، به یاد دارم.
دختر همچنان مبهوت است. در تمام این لحظات صدای ابزار قالیبافی از خانه به گوش میرسد؛ گویی کسی در خانه مشغول قالیبافی است.
زن قدیمی
(کردی)
نمی¬دونی چی میگم؟ یه چیزی بگو. مادرت خونه است؟
زن ناامید می شود این بار به این خاطرکه کسی حرفش را نمیفهمد. هنگام برگشت از خانهی دختر از سر ناامیدی و خستگی قالیچه از دستش میافتد. آرام و لنگان از خانه دور میشود. دختر به دنبالش میرود. قالیچه رهاشده در برفهای مقابل خانه را میبیند. به آن زن و قالیچه متناوباً نگاه میکند. زن در حال دور شدن از دختراست. صدای اطراف و خشخش خرد شدن برف زیر پای زن به گوش میرسد.
داخلی – اتاق قالیبافی - روز
چشمان کوثر که از نزدیک به مستندساز نگاه میکند، دیده میشود.
مستندساز
میتونی به کردی بگی «من زبون خودمون رو دوست دارم؟»
کوثر
(کردی)
من ... من ...
(به فارسی)
زبان خودمان را ... نه! نمیتونم ...!
مستندساز
(کردی)
من زبان خودمان را دوست دارم!
چهرهی متفکر و ناراحت مستندساز و همینطور چهرهی کوثر از نزدیک و در سکوت دیده میشود. کمکم صدای ابزار قالیبافی مادر به گوش میرسد.
مستندساز
کوثر!
کوثر در نمایی نزدیک سرش را بالا میآورد و به چهرهی مستندساز نگاه میکند. سکوت ...
مستندساز
ممکنه وقتی بزرگ بشی تصمیم بگیری که به زبان پدر و مادرت صحبت کنی؟ مثل تصمیمی که من این مهرومومها گرفتم.
با دلهره به چهرهی کوثر نگاه میکند. کوثر سرش را به زیر انداخته و فکر میکند.
کوثر
شاید! اگه یاد بگیرم!
سکوت کشدار و صدای ابزار قالیبافی ...
خارجی – روستای نوساز – روز
دختر روبروی خانهی نوساز کنار قالیچه به رفتن و دور شدن ناامیدانهی زن نگاه میکند. صدای خشخش برفها که زیر پای زن خرد میشود به گوش میرسد. چهرهی نزدیک دختر دیده میشود. ناگهان دختر جملهای را به زبان نیاکانش به خاطر میآورد: من زبان خودمان را دوست دارم! همان وقت مادر دختر از درون خانه صدایش میزند.
مادر دختر
(صدای خارج از تصویر)
هیوا! هیوا!
در همین لحظه دختر هم جملهای را که به یاد آورده با صدای بلند رو به زن قدیمی تکرار میکند.
هیوا
(به کردی)
من زبان خودمان را دوست دارم!
این دو صدا درهم میآمیزند و زن را که در حال دور شدن است به خود جلب میکنند. زن برمیگردد. با شتاب و هیجان خود را به دختر که در برفها روی قالیچه خمشده میرساند و هر دو به چشمان هم خیره میشوند. زن گردنبندی قدیمی را در گردن دختر میبیند. گردنبندی که در گردن خودش هم هست. خم میشود و آن را در دست میگیرد. با تعجب به دختر نگاه میکند. دختر بدون کلامی از نگاه و تعجب او متوجه سؤالش میشود.
هیوا
اینو مادربزرگم بهم داده. مال مادرش بوده.
زن هم در که در بهت و فکر فرورفته گویی حرفهای دختر را نمیشنود. گویی به دیدن گردنبند به یاد دختر خودش افتاده است.
زن قدیمی
هیوا!
در این لحظه بازهم مادر هیوا دخترش را صدا میزند.
مادر هیوا
(خارج از تصویر)
هیوا!
خارجی – کوهستان برفی - روز
مستندساز و کوثر در برفها مشغول جمعکردن هیزم و روشن کردن آتش هستند. بعد شعلهور شدن آتش در کنارش میایستند. شعلههای سرکش و سرخ آتش و لهیب آن رقصکنان بالا میرود و سینهی آسمان را میشکافد. برفها در تقابل شعلههای آتش آب میشوند. لالایی کردی پیرزن به گوش میرسد.
پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:49 توسط دیمن خیاطی
|
راه های ارتباط با ما :